در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد .
گاهي بود که با تو آشنا شدم. و در ان لحظه بود که عشق گمشده خود را يافتم. و در ان دم بود که باران عشق برايم معناي ديگري پيدا کرد. شايد تو همان عشق کودکي بودي که در سبزينه خاطراتم نهفته بودي. شايد هم آن سيب سرخ رنگين کمان هفت رنگ برايم هفتاد رنگ پيدا کرد و شايد هم به همين سادگي از پس تاريکي ها بيرون آمدم و اين آرامشي بود در ميان غوغا شايد تو يکي از خاطرات شيرينه آن ستاره يلدا بودي يا ان روزهاي گمشده تو آن عشق ابدي هستي که در خانه اميد دلم جا باز کردي.
پروردگارا! نشان کوی تو را می توان از نگاههای باران خورده ی نماز گزارانت یافت و بوی تو را می توان از دستانی که به سمت تو پروانه شده اند احساس کرد و من با سرود رودخانه ها در سجاده ی نمازم جاری می گردم تا بردباری و آمرزشت را عطایم فرمایی و تسبیح و شکر ثنا گویانت را نثارم کنی.
از زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم که همه ی نگاه هاپیام آور عشق نیستند همه ی نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند و همه ی نگاه ها بی ریا نیستند ولی باز دل بستم به نگاهی که ......
اگر صدايم کنی ،شادمانه بال ميگشايم غصه هايم را در سبدی ميريزم و پشت در ميگذارم . آنگاه به آسمان خيره ميشوم تا فرشته ها از پله های ستاره پايين بيايند و مرا با خود ببرند . اگر همه درختان مال من بودنددفتر هايی گرد مياوردم هر درخت دفتری و هر دفتری پر از عاشقانه های من برای تو ... اگر همه پنجره ها حتی در دورترين نقطه اين کره خاکی مال من باشند .
چه جاي ماه ، كه حتي شعاع فانوسي درين سياهي جاويد كورسو نزند به جز قدمهاي عابران ملول صداي پاي كسي سكوت مرتعش شهر را نمي شكند *** به هيچ كوي و گذر صداي خنده مستانه اي نمي پيچد *** كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟ چرا ميكده آفتاب خاموش است؟؟.
نوشته شده در شنبه 1385/03/20 توسط عطا | لينك ثابت
|
|