تبليغاتX
عشق آمد و عالمی تطهیر شد
http://atasong.blogfa.com
:-*




نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/30 توسط عطا | لينك ثابت |

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست


نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13 توسط عطا | لينك ثابت |

 

اي همنشين قديم شب غربت من اي تكيه گاه و پناه غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور آنجا بگو تا كدامين ستاره ست كه شب فروز تو خورشيد پاره ست؟


نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13 توسط عطا | لينك ثابت |

 

 به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت من به اين معجزه ايمان دارم ... باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان مي گويد: " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام به اميد رويش لحظه سبز ديدار بذر بودنت را در دلم کاشته ام ...




نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13 توسط عطا | لينك ثابت |

 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چیست؟


استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني

به عقب برگردی تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار

رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟

و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم،

خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،

تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟


استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور

اما به ياد داشته باش كه باز هم

نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و

پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم،

انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم


استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين




نوشته شده در یکشنبه 1385/06/12 توسط عطا | لينك ثابت |

 

Asheghi ra...

عاشقي را شرط اول ناله و فرياد نيست  تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست.


نوشته شده در یکشنبه 1385/06/12 توسط عطا | لينك ثابت |

 

Love !!

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم

آن من ديوانه ي عاصي

در درونم هاي و هو مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

مي شنيدم نيمه شب درخواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم نمي داني




نوشته شده در شنبه 1385/06/11 توسط عطا | لينك ثابت |

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

 دستی است که بر گردن یاری بوده است

حکیم عمر خیام




نوشته شده در جمعه 1385/06/03 توسط عطا | لينك ثابت |

 

I .....

همه اشکامو که دیدی

همه حرفامو شنیدی

ولی بی تفاوت از این

دل غم دیده بریدی

برو خوش باش که خوشم بود به خوشی تو


دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!

زندگی قشنگه اگه با تو باشه ....................

مرگ قشنگه اگه به خاطر تو باشه................

دلتنگی قشنگه اگه برای تو باشه................

من قشنگم اگه با تو باشم........................


کهنه فروش داد ميزنه:

چراغ شکسته مي خريم ...

کفشاي پاره مي خريم ...

اسباب کهنه مي خريم ...

بي اختيار داد ميزنم :

کهنه فروش قلب شکسته مي خري




نوشته شده در جمعه 1385/06/03 توسط عطا | لينك ثابت |

 

Az dast dadamat

 کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم،

 به عمق چشمانت فرو رفتم، وای خدای من!

 چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای.

 پرنده های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند

روزي احساس کردم که فقير ترين موجود روي زمينم

و اون روزي بود که تو رو از دست دادم

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم

امّا تمومه اشکمو براي به دست اوردنت ريخته بودم

 




نوشته شده در جمعه 1385/06/03 توسط عطا | لينك ثابت |

 

Wish

 کاش می ماندی نمی رفتی تو از رویای من

می نشستی تا ابد در صحنه فردای من

 کاش دل را همچو من در موج دریا می زدی

تا شبی ساحل ببیند کشتی دریایی من تو

 به دنیا یک نفر هستی ولی چشمای من یک جهان می بیندت ای هستی دنیای من

 تو هرگز نخواهی رفت از دل دیوانه ام گر بمیرد یاد تو در خاک باشدجای من

ای باعث رسوای من رفتی و گفتم نباید غم خوری احساس من

شیشه باید بشکند روزی دله دیوانه من




نوشته شده در جمعه 1385/06/03 توسط عطا | لينك ثابت |