تبليغاتX
عشق آمد و عالمی تطهیر شد
http://atasong.blogfa.com
....

در درون ذهن من هرگز نمي ميرد كسي
مرگ احساس مرا ماتم نمي گيرد كسي

رفته ام من سالها از خاطرا ت اين و آن
يك سراغ ساده هم از من نمي گيرد كسي

غرق گشتم در درو ن موجهاي حادثه
از براي ياري من بر نمي خيزد كسي

شانه هاي عاشقان گر تكيه گاه اشكهاست
پس چرا بر شانه ام اشكي نمي ريزد كسي




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

ما از آن پاك دلانيم كه به دل كينه نداريم

يك شهر پر از دشمن و يك دوست نداريم




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

مردنم را برای تو ...

بگذار اعتراف كنم ، حالا برو تنها بهانه ي زنده ماندنم ؛ مي خواهم براي مردن دليل محكمي داشته باشم .


نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

گل سرخ ...

 به گل سرخ گفتم تو چرا مثل مني؟
      افسرده و دل تنگ چرا مثل مني؟

                        من عاشق آنم كه همرنگ تو بود
                                  تو عاشق كيستي كه همرنگ مني؟




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

طعنه

طعنه بر خواري من اي گل بي خار مزن

من به پاي تو نشستم كه چنين خوار شدم




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

نام تو

عاشقم عاشق ستاره ي صبح . عاشق روزهاي باراني .عاشق ابرهاي سرگردان . عاشق هر چه نام توست بر آن ...




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

نامه ...

آن چنان منتظرم . آن چنان منتظر نامه اي از سوي توأم كه اگر نامه رسان گرگ بيابان باشد ، دشمن جان باشد . قدمش مي بوسم تا كه دلباخته ي بره شود و اگر در نامه ننويسي چيزي در همان صفحه ي بي حرف و كلام همه احساس تو را مو به مو خواهم خواند ، به رهت خواهم ماند




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

نا امیدی

چه كشيدم ، چه ديدم ، نديدم ، نشنيدم
   كه كسي شنيده باشد ، ستمي كه من كشيدم

                       نا اميدانه زدم تكيه به ديوار حسرت
                            نااميدي نكشيدي كه بداني چه كشيدم




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

داد بزن برایم بگو ...

اگر خيال داري دوستم بداري هم اينك دوستم بدار . اكنون كه مي توانم احساسات شيرين و ملايم را بشناسم . اكنون كه سرشار از محبت راستين هستم . هم اينك دوستم بدار اكنون كه زنده ام . صبر نكن تا بميرم و مجبور شوي كلمات دلنشين خود را بر روي سنگ مزارم حك كني...




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

کاش هیچ کسی تو را دوس نداشته باشد

گشتم و گشتم چيزي كه لايق وصف تو باشد پيدا نكردم . پس به قلبم رجوع كردم ... ناگهان بغض گلويم را گرفت ... كاش هيچ كس ، هيچ كس مثل من تو را دوست نداشت...




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

برای تو می نویسم ...

براي تو مي نويسم كه بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است . تويي كه تصور حضورت سينه بي رنگ كاغذم را نقش سرخ عشق مي زند ... در كوير قلبم از تو براي تو مي نويسم كه اي كاش در طلوع چشمان تو زندگي مي كردم تا مثل باران هر صبح برايت شعر مي سرودم آن هنگام ، زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشك مي شدم و به صورت مه آلود تو مي لغزيدم.




نوشته شده در شنبه 1385/10/23 توسط عطا | لينك ثابت |

 

... عشق ...

سردفتر عالم معانی "عشق" است خورشید سپهر بی زوالی "عشق" است "عشق" آن نبود که همچو بلبل نالی آن گه که بمیری و ننالی "عشق" است




نوشته شده در جمعه 1385/10/15 توسط عطا | لينك ثابت |

 

کاش

 كاش وقتي زندگي فرصت دهدگاهي ازپروانه هايادي كنيم.كاش بخشي اززمان خويش راصرف قسمت كردن شادي كنيم.كاش مثل اشك مثل چشمه سارگونه نيلوفري راتركنيم.ماهمه روزي ازاينجا مي رويم.كاش اين پروازراباوركنيم.




نوشته شده در جمعه 1385/10/15 توسط عطا | لينك ثابت |

 

برآنم‌ كه‌ مي‌توان‌ عمري‌ را در لحظه‌اي‌ زيست‌. به‌ تو بگويم‌ كه‌ من‌ بارها اين‌ چنين‌ زيسته‌ام‌ و تو اين‌ را مي‌داني‌. اما تاوان‌ اين‌ لحظه‌ها مرگي‌ مكرر و طولاني‌ست‌ به‌ سالها و سالها و به‌ تو بگويم‌ كه‌ من‌ بارها مرده‌ام‌ و تو اين‌ را نمي‌داني‌...


نوشته شده در شنبه 1385/10/09 توسط عطا | لينك ثابت |

 

حالا یکی یه نظر بذاره . مگه چی می شه ؟؟؟




نوشته شده در جمعه 1385/10/08 توسط عطا | لينك ثابت

 

تقديم به آنهايي که گداي محبت نيستند درياي محبت هستند

گفتم دل و جان در سر کارت بکردم / هرچيز که داشتم نثارت کردم / گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی / آن من بودم که بی قرارت کردم

 هم چون فريادی که از ژرفای آسمان برآيد با تو خداحافظی می کنم و به آرامی باران بهاری خواهم گريست تو را به خورشيد می سپارم و تمام ستارگان را به نگهبانی از چشمانت سفارش می کنم ماه را مونس تنهائي ات خطاب می کنم و کلام انتظار را در تمام رويا ها از ياد خواهم برد

ای آسمان رفت عشق من از دست من عشق هميشه مست من يک عمر .... با بخت بدش بگريستم باری نپرسيد از دلم من کيستم ؟ من چيستم ؟ ای آسمان باور مکن کاين پيکر محزون منم من نيستم من نيستم

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟ / گفت ای عاشق بيچاره فراموش می شوی / سوخت پروانه ولی خوب جوابش داد / گفت طولی نکشد نيز تو خاموش می شوی

 زندگی ايده آل من است و من آنرا تقديس می کنم به خاطر اين که روزی هزار بار نابودش می کنند هرگز نمی ميرد

 سردی وجودت را پائيز غم من به دور بريز و به شانه هايم تکيه کن بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهايت زمزمه کنم ميدانم ميدانم که از پاييز بيزاری اما من پاييز نيستم که آرزوهايت را به تاراج برم . من حديث روشن بهارم ! با من از دردهايت سخن بگو ! می خواهم تورا بفهم می خواهم تو شوم تاديگر فراموشم نکنی

بيشتر از آنچه تصور كني خيانت كردند و بيشتر از آنچه باور كني قلبم را شكسته اند ! اما تو نه خيانت كردي و نه قلبم را شكستي . تو جگرم را آتش زدي زبانم مي گويد : زبانم مي گويد : اميد روزي كه روزگارت سياهتر از پر كلاغ تيره تر از غروب و غمگين تر از دم غم جدايي باشد . اما دلم مي گويد : اميد روزي كه آشيانه ات بالاتر از آشيان عقاب چشم انداز نگاهت زيباتر از بهشت و لبانت لبخنند و................. باشد .  و اينكه هنوز هم دوستت دارم  دوستت دارم




نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07 توسط عطا | لينك ثابت |

 

Poem 2

گفتمش با تو چه بايد کردن ؟ عکس رخساره ماهش را داد / گفتمش همدم شبهايم کو ؟ / تاری از زلف سياهش را داد / وقت رفتن همه را می بوسيد / به من  از دور نگاهی را داد / به همه يادگاری داد و به من / انتظار سر راهش را داد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يک چشم من اندر غم دلدار گريست / چشم دگرم حسود بود نگريست / چون لحظه ديدار رسيد آن چشم را بستم / گفتم نگريستی ، نبايد نگريست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 من زنده بودم – اما انکار مرده بودم / از بس که روزها را باشب شمرده بودم / يک عمر دور وتنها به جرم اينکه / او سر سپرده می خواست ، من سر سپرده بودم / وقتی غروب می شد – وقتی غروب می شد / کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 گفتی شراب و شعر و شبنم دوست داری / امشب ولی باران نم نم دوست داری / گفتی غزل را عاشقانه عاشقانه / گفتی غزلهای پر از غم دوست داری / با من بگو زيبای خوب آسمانی / با اينهمه آيا مرا هم دوست داری ؟ / سر را به زير انداختی چيزی نگفتی / نه نشنوم اين را که مبهم دوست داری / شعرم ، شرابم ، شبنم هرچه بخواهی / آشفته ای اينگونه در هم دوست داری / اين زمزمه آری به گوشم آشنا بود / آهسته می گفتی بشنيدم که دوستم داری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به اندازه يک دلبستگی عميق برايت گريستم و تو به اندازه يک وابستگی برايم يادگار گذاشتی . ريشه های احساساتم را در دريای ژرف خيالت آبياری کردم گريستم و تو گريستی من از وابستگی و تو از دلبستگی . ای کاش هرگز هجرت نمی کردی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سعی کن درد را بفهمی ذهنم را بخوانی اشکم را ببينی صدايم را بشنوی صدايي که تو در من خفه کردی آن صدای خفه روزی به تو خواهد گفت : دوستت دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با سيم ناز مژه هات يه عمره گيتار میزنم / نگاه تو کوک نکنی من خودمو دار می زنم / چشات اگه رو پنجره م طرح ستاره نزنن / دست خودم نيست دلمو به در و ديوار می زنم / تو نباشی من مث اون دخترکی که گمشده / گوشه کوچه می شينم از غم تو زار می زنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر دريا از جزر و مد و موجش گذشت من هم از تو می گذرم اگر پرستو از بال پروازش گذشت من هم از تو می گذرم تو از من عاشقانه می گريزی و من به سان سايه ی عاشقانه تر به دنبال تو دريا بدون امواجش باتلاق می شود و من بدون تو ........صخره ای سر در گريبانم پرستو بی بال می ميرد و بدن تو  سالهاست که مرده ام




نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07 توسط عطا | لينك ثابت |

 

Poem 1

ای عاشق در انتظار چه نشسته ایی در انتظار بادهای پائیزی بارانهای بهاری برگهای زرد و یا شکوفه ایی ارغوانی در انتظار کدامی /انتظار بیهوده ست پنجره را باز کن جدار را بشکن غبار را بشوی وخاطره ها را به خاطره ها بسپار تا پایان پایانها مانده است این است زندگی این است روزگار .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ای عزیز جان من من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم عاشقانه می میرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می روم جایی که دیگر کسی نیابداز من نشان می روم تا گم شوم در گذر فرسوده زمان می روم تا سکوت سالهای تنهایی ام را فریاد کنم می روم تا گم شوم در خاطره ها و یادها می روم تا که شاید بیابم دلیل این همه بی قراری هایم را می روم تا که شاید فراموش کنم این همه نامهربانی ها را می روم آری می روم تا گم شوم در ثانیه ها می روم و می دانم که دیگر کسی نخواهد پرسید... بارانی هم بود مجنونی هم بود...کجا رفت؟چرا رفت؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم




نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07 توسط عطا | لينك ثابت |