-: رخصت پــــرواز :-
سایه ی سکوت آفتاب برده است هوش اقاقی
خیلی وقته که رفتی هنوزم یاد تو باقی
افتادست تو فال قهوش یکی نقش یک کلاغی
نگرفته ای تو از او یه نشون یکی سراغی
واژه هاش همه محزون ، نگرون به قلبی پاره
توی کنج اتاقی ، بارون از چشاش می باره
پیچیدست صدای وحشت ، تو سیاه رنگ خونه
همه طاقتاش بریده ، زیره سر تکیه به شونه
پریشون به حالی ابری ، همه جا ساکت و تیره
هجوم حجیم غمها ، به تبسم شده چیره
کابوس سیاه شبها ، دوباره رسیده از راه
به حجاب تیره اما ، چهره کشیده است ماه
به گدایی نگاهی ، عکسشو گرفته آغوش
مبهوتو خیره شاید ، اینو کرده اون فراموش
به تلاطم نگاه شمعی ، نقش غریبی روی دیوار
به سراچه ی خیالی ، نم نم اشک شده سرشار
توی قالب نگاهی ، چشای اون شده بسته
شده آروم اون نگاهش ، اون که بود یه عمری خسته
دست مهربون به مهری ، گرفته حالا دستای اونو
جای آرامشی مطلق ، اون فقط گرفته جونو
دیگه توی شبهاش ، کابوسی پا نمی ذاره
حالا آسمون اون هم ، شده جایی از ستاره
توی سرزمین اشکاش ، نقشی از یه گل کشیده
گلی که براش تکیده ، دیگه اون بهش رسیده
آسمون از نگاه عاشق ، به این پهنا رسیده
دل هر کسی به مهر شد ، معنی عشقو چشیده