نخواهم سرود از عشق نخواهم سرود از عطش آنکه شعله اش هست گاهی
نخواهم از کوه نوشتن نخواهم از منتها گفتن آنکه بر اوست اندک راهی
خواهم نوشت از مهر ، آسمان خواهم ستود از داشتن ، دوست آنکه لایق است بر او شاهی
بخواهم ساخت طرحی از نو بخواهم ببردن اسمی از تو آنکه بر من ابدیست شافی
آری ... نخواهم سرودن از عشق ُ نخواهم سرودن از عطش ، آنان که شعله های ولعشان هست سرکش لیک گاهی ؛ نه ... نه ... نخواهم کوه را نوشتن ، نخواهم منتها را گفتن ، آنان که بر اوست اندک راهی ، سرکش ای کوه منتها داری اما ، خواه رسیدن بر بلندایت آری به زیر پا خواهمت فکند تو مانی به عشق ، به عطش ؛ ای عشق ای عطش ای کوه ... چرا گشتین کوته ؟؟ من نمی خواهم ستودن شما را ؛ خواهم بنوشتن از مهر ، شاخه هایی از محبت ، خواهم ستودن از داشتن دوست ، نه دوست ، لیک مهر بخواهم بخوانمت ای مهر ای محبت به صدایی مهیب ، بخواهمت بنوشتن به خطی نفیس ، آری تو را لیاقت است اریکه ی شاهی ، عشق ای عشق ولع و آتشت بسیت سوزان ، نیست از تو گریزی ، لیک کی عمرت به کفاف است ؟ چرا می رسد تو را پایان ؟ برتو مرگ است ؟ خواهم بزدودن غبار مرگ از مهر .... سلام بر مهر ... سلام بر دل .... سلام بر داشتن دوست . آری ای عشق تو بایدت بیاوری سر به سجود داشتن دوست ، او را ابدیت وصله زده اند ، دانی بخواهم چه گفت ؟؟ آری بخواهم ساختن طرحی از نو ، طرحی از تو ، طرحی از یاس ، شقایق ، نه ... نه ... ، نه یاس نه شقایق بخواهم ببردن اسمت به بهانه آری تو بودی گشتی مرا شافی چه بسرایم از برای تو ؟؟؟ گو گو ... چه بسرایمت به پاس بودنت ؟؟؟